«کلاغ پر»
گفتند: «کلاغ» شادمان گفتم:« پر»
گفتند: «کبوترانمان» ،گفتم:« پر»
گفتند :«خودت»، به اوج اندیشیدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم :«پر»
گفتنتد:« مگر پرنده ای؟» خندیدم
گفتند:« تو باختی» و من رنجیدم
در بازی کودکان فریبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چیدم
آنروز به خاک آشنایم کردند
از نغمه پرواز جدایم کردند
آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنه ی این زمین رهایم کردند
حالا، همه عظم پر گرفتن دارند
دستان مرا دوباره می آزارند
همراه نگاه مات و بی باور من
از روی زمین به آسمان می بارند
گفتند :«پرنده»،گریه ام را دیدند
دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند
گفتم که :«نمی پرد» ،نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند
|
+| نوشته شده توسط
سایه در یکشنبه دوم دی 1386
|